دوشنبه ۲۶ اکتبر ۲۰۰۹

هوس


وقتی که هوس نیمرو با فلفل قرمز می‌کنی سعی نکن با یه کاسه پسته‌ی خام حواس خودت رو ازش پرت کنی. چون آخرین پسته رو که می‌خوری احساس می‌کنی خیلی سنگین بوده و تا معده‌ات چرب شده. اون وقت می‌ری نصف استکان آب انار ترش محلی غلیظ می‌خوری… بعد هم ضعف می‌کنی.

وقتی هوس نیمرو با فلفل قرمز می‌کنی برو از در یخچال یه دونه بزرگ و دو زرده‌اش رو بردار. اون‌وقت تو ماهیتابه بشکونش و یه فلفل قرمز خشک شده‌ی خوشگل از کشو بردار و با دست آروم داخلش پودر کن. اما نه زیاد ریز… تا موقع خوردن بتونی تیکه‌های خوشرنگ فلفل قرمز رو لای زرد و سفیدی‌های تخم‌مرغ ببینی.

چون در هر صورت این کاریه که آخر سر می‌کنی.

...
..
...

پ.ن. توضیحات اضافه اگه اضافه نبود که سر جاش می‌موند!

شنبه ۲۴ اکتبر ۲۰۰۹

همه‌ی روزها چهارشنبه است.


نه، فکر نکنم... نمی‌تونم... شاید... نه، فکر نکنم.
.
.
.
اَه! مرده‌شور شریف رو ببرن!
دلم واست تنگ شده!!
...
هنوز دعوتت برای اجراتون سر جاشه؟

پنجشنبه ۱۵ اکتبر ۲۰۰۹

Close Shot 2


زنگ در رو می‌زنم. یکم منتظر می‌مونم اما کسی جواب نمی‌ده. با تعجب فکر می‌کنم “اما الان قاعدتا باید خونه باشن.” که در رو باز می‌کنه. یه شلوار ورزشی سیاه با خط‌های راه‌راه روشن و یه تی‌شرت آزاد و نازک سفید پوشیده و پلاک گردن‌بند چوبیش با اون طرح‌های عجیب و مرموز از یقه‌ی تی‌شرتش معلومه. موهای کوتاه و سیاهش مثل آدمی که تازه از خواب پاشده باشه نامرتبن و توی صورتش ریختن. با پاهای برهنه روی سرامیک ایستاده و نگاهم می‌کنه. از قیافه‌‌اش خنده‌ام گرفته و از لکه‌های طوسی و زرد روی پیرهنش می‌تونم حدس بزنم تو عوالم خودش بوده که من در زدم. با خنده سلام می‌کنم. انگار تازه فهمیده باشه که چه اتفاقی افتاده طرز نگاهش تغییر می‌کنه و لبخند می‌زنه:

- سلام‼ ببخشید! حالت چه‌طوره؟ بیا تو!

و از جلوی در کنار می‌ره. با کفش وارد پاگردی می‌شم.

- مرسی. خوبم. خونه نیست؟

- حمومه!

- الان؟ به نمایش نمی‌رسیم.

- نگران نباش. سالن که همین نزدیکه. تازه شما که بلیت‌ مجانی دارید. نرسیدین هم چیزی از دست نمی‌دین - و بهم چشمک می‌زنه.

کفش‌هامو در میارم و پشت سرش وارد می‌شم. روی دو تا از چهار تا صندلی راحتی که رو به روی هم دور یه میز کوچیک و کوتاه چوبی قرار گرفتن می‌شینیم.

- اما دلم می‌خواد این نمایش رو ببینم. از این نویسنده یه نمایشنامه خوندم. بدم نمیاد کارهای دیگه‌اش رو هم ببینم. (می‌خندم و ادامه می‌دم:) اگه نرسیم می‌کشمش! -
و دست‌هامو به نشانه‌ی خفه کردن حلقه می‌کنم.

بلند بلند می‌خنده.

- حالا این یه بار رو ببخش! کلی سفارش کرده حواسم باشه حوصله‌ات سر نره و از این فکرهای شیطانی به سرت نزنه! … تماشای نقاشی‌ نقاش‌های بزرگ جز سرگرمی‌های مورد علاقته، درسته؟ … پاشو دنبالم بیا.

از روی صندلیش بلند می‌شه و به سمت اتاقش می‌ره. با تعجب دنبالش راه می‌افتم و می‌پرسم:

- تو از کجا می‌دونی؟

- من باید بتونم با دیدن ظاهر آدم‌ها به احساسات و افکارشون پی ببرم وگرنه چه‌طور انتظار داشته باشم کسی که به کارهام نگاه می‌کنه بتونه همین کار رو با اونا بکنه؟

- …

لحظه‌ی اولی که می‌رم تو، عاشق اتاقش می‌شم. انگار به فضا و زمان دیگه‌ای وارد شدم. روی دیوارها پر از پوسترها و عکس‌های نقاشی‌های معروفه. یه قسمت از اتاق رو با یه دیوار چوبی نازک از سایر جاهای اتاق جدا کرده، مثل یه معبد کوچیک. یه ضبط صوت روی زمین روی سرامیکه و کلکسیون آهنگ‌هایی که دوست داره دورش روی زمین پخشن. بوم نقاشیش هم همون جا قرار گرفته. دیوارهای این سمت اتاق پر از عکس‌های سیاه و سفیدن. عکس‌هایی که بدون هیچ فاصله‌ای کنار و حتی روی هم، روی دیوارها وصل شدن. عکس‌های سیاه و سفید از آدم‌‌های مختلف. یه عالمه آدم‌ پیر و جوون. شاد و غمگین. از روبه رو یا از پشت سر. از چهره‌شون یا از کل بدنشون. از پاها و دست‌هاشون… فقط از آدم‌ها و نه هیچ سوژه‌ی دیگه… بعضی‌هاشون از خیلی نزدیکن و فقط صورت‌هاشون معلومه و بعضی دیگه دورتر ایستادن. تمام عکس‌ها با حاشیه‌های نازک سفید از هم جدا می‌شن، هر کدوم یه احساسی دارن. نگاه کردن به اون همه عکس همرنگ از آدم‌ها یه حس خوب و غیر زمینی داشت… دیوار روبه‌رو اما کاملا خالی بود. بدون هیچ عکس و نقاشی. فقط آبی بود. آبی تیره یک دست. بدون حتی یه عکس یا چیزی که لکه‌دارش کنه. خیلی مقدس و دور از دست‌رس به نظر می‌اومد، مثل آسمون. انگار دستش نرسیده بود آدم‌ها و نقاشی‌هاشو اونجا هم ببره. یا شاید هم نخواسته بود. چون اونجا از جنس دیگه‌ای بود.
مشغول نگاه کردن به اتاق بودم که از داخل حموم داد می‌زنه:

- گفتم دوست دارم ببینم «آدم»‌های دیگه تو چند تا پاراگراف چه‌طوری خلاصه می‌شن… نه «اتاق»‌های آدم‌های دیگه!

از اینکه گوش می‌داده خنده‌ام می‌گیره. بلند بلند جواب می‌دم:

- بهتره به جای فال گوش وایسادن به کار خودت برسی، بلکه به نمایش رسیدیم. بعد هم توصیف یه اتاق اگر با این همه فکر و وسواس چیده شده باشه از توصیف شخصیت اون فرد جدا نیست.

اون که چیزی از حرفای ما نمی‌شنید توی کتاب‌هاش دنبال یه کتاب نقاشی به خصوص می‌گشت. به بوم نقاشیش نگاه کردم. عکس سر یه مجسمه‌ی مرمر طوسی بود که روی یه میز چوبی قرار گرفته بود. به تی‌شرتش نگاه کردم و پرسیدم:

- مشغول این بودی که من اومدم، نه؟ وسط کارت مزاحمت شدم.

همون‌طور که روی کتاب‌ها خم شده بود سرش رو بلند کرد.

- کار؟ - خندید – بگو شکنجه‌ی روح! واقعا فکر می‌کنی با وجود این همه آدم و نگاه‌های زنده دلم بخواد از سر بریده‌ی مجسمه‌ی یه یونانی خل و چل نقاشی کنم؟ - وباز بلند بلند خندید.

- پس این از اون کار اجباری‌هاست.

- آره، همین‌طوره.

روی تختش نشستم. چشمم به یه سری اشکال عجیب کنار تابلوی پیکاسو افتاد که کنار هم ردیف شده بودن.

- این یه زبان مخفیه، درسته؟

- چی؟ اون؟ آره!… آهان پیداش کردم.

کتابی که دنبالش بود رو برداشت و اومد کنارم نشست.

- اما تو تقریبا اولین نفری هستی که اینو فهمیدی. همه فکر می‌کنن که اینا فقط یه سری شکلن. اگه تونستی بفهمی چی نوشتم بهت اجازه می‌دم هر چی خواستی از اینجا با خودت ببری.

دوباره به نوشته‌ها نگاه کردم.

- نه، فکر نمی‌کنم بتونم.

- اشکالی نداره… بیا، می‌خواستم اینو نشونت بدم. این نقاشی مورد علاقه‌ی منه.

و عکسش رو توی کتاب بهم نشون داد و نظرم رو پرسید. نقاشی رو تا به حال ندیده بودم. باز هم یه پرتره بود. تو نگاه اول فکر کردم که یه بچه‌ است. اما چشم‌هاش… چشم‌هاش خیلی عجیب بودن. خیلی غمگین بودن. به چشم‌هاش که نگاه کردم کم‌کم پیر می‌شد. و آخر سر، وقتی می‌خواستم نگاهم رو از چشم‌هاش بردارم اونقدر پیر شده بود که می‌تونستم قسم بخورم داشتم به یه پیرمرد نگاه می‌کردم… به دقت به حرف‌هام گوش می‌کرد. یه نقاشی دیگه نشونم داد که توش ساعت‌ها و بعد‌های مکان کش می‌اومدن و تو هم قاطی می‌شدن. مثل قاطی شدن فضا و زمان. از من راجع به هر نقاشی که نشونم می‌داد می‌پرسید. چندین ساعت نقاشی‌های توی کتاب‌هاشو نشونم می‌داد و ازم می‌خواست راجع به هر کدوم حرف بزنم. اما به زمان مخصوص به فضای همون اتاق. آخه اونجا انگار یه فضا و زمان دیگه بود.
تا اینکه اون هم اومد و تو چهارچوب در ایستاد…
به نوشته‌هام که نگاه کردم دیدم همه‌ی پاراگراف‌ها حرف‌های منه. حرف‌های من راجع به نقاشی‌ها، راجع به عکس‌ها، دیوارها. حرف‌های من روی توصیف‌های من از اون نوشته شده بود و دیگه هیچی از اونا باقی نبود. تعجب کردم. با عصبانیت کاغذهامو گشتم.

- نیست! کجاست؟ پس پاراگراف‌های مربوط به تو کو؟

تعجب کردم وقتی دیدم بازم می‌خنده.

- ناراحت نباش. تقصیر منه. من پاراگراف‌هات رو ویرایش کردم و جاهای زائدشو برات حذف کردم. حالا دقیقا شدن توصیف من.

- اما اینا که همه‌ توصیف منن، نه تو.

دوباره چشمم به دیوار عکس‌های سیاه و سفید افتاد. عکس‌ آدم‌ها، نیم‌رخ‌ها، دست‌ها. هر عکس توصیف یه آدم بود.
“جاهای زائدشو برات حذف کردم.” کم‌کم منظورش رو می‌فهمیدم.
.
.
هنوز تو چهارچوب در ایستاده بود.

- بریم؟

پنجشنبه ۱ اکتبر ۲۰۰۹

دیالوگ ۳ (شعر و شاعری)


مرد میان‌سال، کنار خیابون، دست چپش یه کیف دستیه و با دست راستش انارها رو برانداز می‌کنه:
- بچه جون انارهات که همه پوست‌هاشون خشک شده.
پسر چهره‌ی سبزه‌ای داره و دستمال کهنه‌ای توی دست‌هاش:
- چه فرقی به حال شما می‌کنه، توش که آبداره. فقط وزنش کم می‌شه که من ضرر می‌کنم.
مرد نگاهش رو از انارها برنمی‌داره و با بی‌تفاوتی و حواس‌پرتی جواب می‌ده:
- نگران نباش، می‌گن هر جا جلوی ضرر رو بگیری منفعته.
...
- بله، شما به این یه قرون دوزار نیازمند نیستید. می‌تونید شعر و شاعری کنید.

چهارشنبه ۱۶ سپتامبر ۲۰۰۹

غربت


دیگه نمی‌تونست نگاه‌های مهربون و مشتاق گل‌های آفتابگردون رو تحمل کنه
- من عاشق گل سرخ سیاره‌ی دیگری هستم
...
مکث کرد و با صدای گرفته ادامه داد:
" که کهکشان‌ها از اینجا دوره "

جمعه ۴ سپتامبر ۲۰۰۹

دیالوگ ۲

آسانسور بیمارستان،
دو مرد از خدمه که دو سر یک تخت خالی رو گرفتن:


- از میرزا چه خبر؟
- میرزا کیه؟
- میرزا کوچک خان جنگلی
- کشتنش!
- به‌ش خیانت کردن...
- یه چایی هم به‌ش ندادن!
- اگه بعد از افطار مبارزه می‌کرد حداقل یه چایی به‌ش می‌دادن.
- حتما.

سه‌شنبه ۱ سپتامبر ۲۰۰۹

Close Shot 1


دستی روی کراوات شل‌و‌ولش کشید و تنها سیگارشو از تو جیبش در آورد و روشن کرد. از اون سیگارهای باریک و کوتاه که با دو پک تموم می‌شن...

اون‌روز ظاهرش اصلا شبیه خودش نبود… ولی دقیقا خودش بود… با هوس‌ها و خواسته‌های ناگهانیش قابل شناسایی بود…

اصولا سیگار نمی‌کشید... یعنی تقریبا اصلا نمی کشید... فقط گاهی که درد بزرگی روی سینه‌اش سنگینی می‌کرد... یا خاطره‌ای یادش می‌اومد… …

برعکس بقیه نیکوتین سیگار نبود که آرومش می‌کرد،... بیشتر براش شبیه یه شمارش تا ۱۰ بود... یه شمارش برای عبور از لحظه‌ی بحرانی انفجار با تمرکز روی یه کار دیگه... مطمئن بودم اگه ایده‌ی شمارش براش کار می‌کرد، برای اون فرقی نمی‌کرد که یه سیگار روشن کنه یا تا ۱۰ بشمره. خیلی پک زدن یا نزدن به سیگار هم براش مهم نبود. بیشتر از همه دوست داشت سیگار باریکشو بین انگشت‌های اشاره و وسطش بگیره و به حرکات رقص‌ مانند دودش توی هوا نگاه کنه. همون‌طور ساکت و بی‌حرکت، خلسه وار به دودش نگاه کنه که بالا می‌ره و تو هوا پیچ می‌خوره... تا اینکه خاکستر سر سیگار اونقدر زیاد بشه که با لرزش دستش بریزه و اونو دوباره به خودش بیاره.

آره داشتم می‌گفتم… فقط گاهی که درد بزرگی روی سینه‌اش داشت که نمی‌تونست به هیچکی بگه. اما اون روز همین‌طوری اونو از جیبش درآورده بود. روی پشتی نیمکت توی باغ نشسته بود و پاهاشو روی صندلیش گذاشته بود. نگاهش به روبه‌رو بود… جایی بین سایه روشن‌هایی که خورشید بین برگ‌های درخت‌ها ساخته بود. دستی روی کراواتش کشید و لبه‌اش رو برگردوند تا برای بار هزارم به طرح منحصر به فردش نگاه کنه و با سادگی تحسین برانگیز کودکانه‌اش از دیدنش ذوق کنه… این شاید دومین باری بود که کراوات می‌زد… اون هم مثل دفعه‌ی قبل بدون مناسبت… فقط برای دل خودش...

گفتم که اون‌روز ظاهرش اصلا شبیه خودش نبود… ولی دقیقا خودش بود… با هوس‌ها و خواسته‌های ناگهانیش قابل شناسایی بود…

با خودش فکر کرد: اگه کراوات فقط یکم نازک‌تر بود…

من سمت دیگه‌ی نیمکت، متمایل به اون نشسته بودم. نسیم خنکی لبه‌های دامنم رو آروم تکون می‌داد… سرم پایین بود و بعد از نصف روز تلاش بی‌فایده با استون، حالا با چاقو آروم مشغول پاک کردنِ این (به قول گل‌شیفته) «مصیبت صورتی» از روی ناخن‌هام بودم… بی‌مقدمه از بالای نیمکت پرسید: «چرا داری منو توصیف می‌کنی؟» … سرم رو که بلند کردم به نمایش دود توی هوا خیره شده بود. از پشت اون دودها صورتش کمی محو به نظر میومد… انگار واقعی نبود… مثل یه تصویر خیالی…

نا اون لحظه اصلا متوجه سیگار کشیدنش نشده بودم. می‌دونست که من ترجیح می‌دم خودم سیگار بکشم تا اینکه دود سیگار یه نفر دیگه رو بخورم… برای همین خیلی مواظب بود که دود سیگار رو به سمت من فوت نکنه…

- نمی‌دونم، گمونم از جا دادن یک انسان توی چند تا پاراگراف خوشم میاد.

- یک انسان بدون هیچ اطلاعی از گذشته و آینده… اونم تو یه لحظه‌ی خاص و غیر معمول؟

- اگه اون لحظه‌ی خاص بهتر از لحظه‌های روزانه‌اش بتونه توصیفش کنه.

- و حالا می‌خوای که من اولیش باشم؟

چیزی نگفتم… از پشتی نیمکت پایین اومد، کتونی‌هاشو درآورد و پابرهنه روی علف‌ها جلوم ایستاد. برای هر کاری که می‌خواست انجام بده همیشه یک(و فقط یک) «فیگور درست» با جزئیات ریز توی ذهنش داشت که باید ازش پیروی می‌کرد تا اون کار «حس» درستی داشته باشه… و این دقیقا اون حالتی بود که فکر می‌کرد برای حرف بعدیش باید بگیره.

- پس اسمشو من باید انتخاب کنم!

- بدون این همه تلاش برای خارج شدن از حالت برابر هم خودت باید اسمشو انتخاب می‌کردی.

- پس اسمشو می‌ذارم close shot 1، چطوره؟

- حالا چرا شماره داره؟

- برای اینکه دوست دارم ببینم آدم‌های دیگه تو چند تا پاراگراف چه شکلی جا می‌شن.

دوشنبه ۱۰ اوت ۲۰۰۹

برای خاکستری خاکستر او


اما بدترین قتل شاید قتل یک انسان از درون او باشد... و زنده گذاشتن جسم برای مرور مداوم تمام ضجه‌ها...
و غم‌انگیزتر از آن شاید مرگ سرد قاتل باشد... سال‌ها پیش که توانایی قتل را پیدا می‌کرد.
و کسی رمزگشایی سکوت یک جسد سوخته را نمی‌آموزد... چرا که گوش هیچ انسانی تاب شنیدن درد نهفته در آن همه فریاد را ندارد. و گوش هیچ غیر انسانی توان شنیدن آن‌ را.

شنبه ۲۵ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

...


امروز سه بار، آرام اسمت را صدا زدم. و با هر بار خواندن اسمت، حسی غریب تمام وجود مرا فرا گرفت. شادی... شوق... آرامش... دلهره... و با تمام انکارم، غم... و هر بار احساس کردم که تو هم صدای مرا می‌شنوی و تو هم حضور مرا احساس می‌کنی.

....


" آن گاه که تصویرها در برابر دیدگانت تیره و تار می‌شوند،
و در جایی میان قلبت سوزش درد زخمی عمیق را رنج می‌کشی،
و در سکوت می‌شِکنی...

و تو از شادی او بی‌قید و شرط خوشحالی،
و تو به خواسته‌ی او بدون سوال راضی...

و آن لحظه که احساس می‌کنی روحت بزرگ می‌شود،
و آن هنگام که احساس می‌کنی روحت پرواز را می‌آموزد...

این تویی که از «خواستن» عبور می‌کنی..."

سه‌شنبه ۳۰ ژوئن ۲۰۰۹

دوزخی روی زمین


"...وَعَسَی‌ََّ أَن تَکْرَهُواْ شَیْ ئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُم‌ْ وَعَسَی‌ََّ أَن تُحِبُّواْ شَیْ ئًا وَهُوَ شَرُّ لَّکُم‌ْ وَاللَّه‌ُ یَعْلَم‌ُ وَأَنتُم‌ْ لاَ تَعْلَمُون‌َ (بقره‌،216)... و چه بسا چیزی را خوش نمی‌دارید و آن برای شما خوب است‌، و چه بسا چیزی را دوست می‌دارید و آن برای شما بد است و خدا می‌داند و شما نمی‌دانید."

بعضی وقت‌ها با تمام وجودم به این آیه ایمان میارم... بعضی وقت‌ها مثل حالا...