یکشنبه ۷ فوریهٔ ۲۰۱۰

ضربان در برابر ضربان



روی تخت دراز کشیدم. چشم‌هام بازند. دارم تو رو نگاه می‌کنم که کنارم خوابیدی. صورتت رو، که رو به من قرار گرفته. روی شکمم دست می‌کشم. داره کم‌کم معلوم می‌شه. خودم رو لای ملافه‌های سفید فرو می‌برم. مبادا تو چشم‌هاتو باز کنی و از وجود این کودکِ داخل وجودم بو ببری. تو نمی‌خوایش. می‌دونم…
اما نمی‌فهمم…
یادته یه زمانی چقدر منتظرش بودی؟ چقدر هر دو منتظرش بودیم؟ اون مال گذشته است؟ حالا تو حتی من رو لمس نمی‌کنی… می‌دونم… هیچ زن دیگه‌ای نیست که دوستش داشته باشی. هیچ مردی هم نیست. هنوز هم مثل قبل عاشقمی. مثل اولین روزی که دیدیم... اما دیگه نگاهم نمی‌کنی… چشم‌هاتو باز کن و نگاهم کن لعنتی. همون‌طور که همیشه نگاهم می‌کردی.‌ با اشتیاق. نه با سایه‌ی هراس شش ماهِ باقی مونده… این شش ماه لعنتی که نبایدِ وجود کودکمه.
از زیر ملافه‌ها باز روی شکمم دست می‌کشم. آروم و ساکت خوابیده. توی این بحث ما کوچکترین حرکتی به نشونه‌ی تایید هم نشون نمی‌ده. انگار علاقه‌ای به دفاع از زندگیش نداره… کلافه می‌شم… از روی تخت بلند می‌شم و پابرهنه کنار بالکن می‌رم. سرمای سرامیک و نسیم خنکی که از لای پرده‌های سفید و سبک توری روی صورتم می‌وزه حالم رو بهتر می‌کنه. از کنار بالکن نگاهت می‌کنم که توی خواب تکون می‌خوری. قسمتی از صورتت که همیشه پرستیدم زیر نور پنجره روشن می‌شه. می‌بینمت که توی خوابم نگرانی.
اما نگران نباش… من سعی نمی‌کنم از این سخت‌ترش کنم. تصمیم گرفتم به تصمیمت احترام بذارم… با اینکه اگه قرار باشه تا شش ماه بعد، دیگه نباشی، ترجیه می‌دادم تک‌تک ثانیه‌هاشو کنارت باشم … اما من به تصمیمت احترام می‌ذارم. تا خود لحظه‌ی خداحافظی… نزدیکت نمیام… کلمه‌ای حرف نمی‌زنم. اگه این برای تو تحملش رو آسون می‌کنه… اما حتی اگه چیزی که بین ما شکل گرفته فقط شش ماه فرصت رشد پیدا می‌کنه، نمی‌خوام این فرصت رو ازش بگیرم. چه تو بخوای چه نخوای…
می‌خوام بذارم زنده بمونه.

دوشنبه ۲۵ ژانویهٔ ۲۰۱۰

فرودگاه


هوا حتی اینجا، داخل کافه‌ی فرودگاه، سرده… دقایقی تا فرصتی که
انگار بالاخره واقعیت پیدا می‌کنه… بهشون نگاه می‌کنم که برای بدرقه اومدن. امیر شال‌گردنش رو دور گردنش پیچیده و مثل همیشه یه کتاب جیبی جلوش باز گذاشته و می‌خونه. با جستچر جذاب و عینک قابِ مشکیش. مریم داره شیر توی قهوه‌ش می‌ریزه،… با متانت، با آرامش، جوری که انگار قراره تا ابد این کار رو ادامه بده. جوری که انگار این تنها کاریه که توی تمام دنیا باید انجام بده. و محمد که با خرده‌های کیک توی ظرفش شکل یک آدم رو می‌سازه. و محمد… و محمد… و محمد… و یک ماهی که چیزی نگفت. و امروزی که می‌دونم نخواهد گفت. و من…
دقیقه‌ها می‌یان… فرصت من… دقیقه‌ها… دقیقه‌ها…
.
.
.
.
“هواپیمای شماره ۷۷۷، هم اکنون فرودگاه را به مقصد آنتوپیا، ترک کرد.”
.
.
.
.
- خانوم، چیز دیگه‌ای هم میل دارید؟
- بله، یه لیوان چای دیگه لطفا.
صفحه‌های کتاب جیبی بسته شدند. ظرف شیر روی میزه و خرده‌های کیک سرگردون توی ظرف رها شدند. و نگاه‌ها بعد از یک ماه، آرامش و شجاعت رو در رو شدن پیدا می‌کنند.

شنبه ۲۳ ژانویهٔ ۲۰۱۰

Don't forget


ببخش
.
.
... اما هرگز فراموش نکن

چهارشنبه ۶ ژانویهٔ ۲۰۱۰

برای اسب‌های وحشی

روز آخر...

اسب‌های وحشی پشت سرم، بین علف‌ها دارن می‌دون… نمی‌بینمشون اما می‌دونم که اونجان… می‌تونم صدای یال‌هاشون که تو هوا تاب می‌خوره رو بشنوم… من دارم روی دیوار می‌نویسم. هزار بار… “ زخم‌ها خوب نمی‌شن، اما بسته می‌شن… اگه بسته بشن…”
صدای سم اسب‌ها از پشت سرم میاد.
تا صبح پیانو می‌زنم. تا جایی که مچ‌بند افاقه نکنه. تا جایی که از انگشت‌هام خون بیاد. بهت گفته بودم. نباید اینقدر خاکسترهاتو لای کلیدها می‌ریختی که صداش بگیره. می‌گی کلیدها چه ربطی به سیم‌ها داره؟… بهت می‌گم… همه چیز به هم ربط داره… بهت گفته بودم.
دیوار نویسیم که تموم شد بگو قهوه بیارن… تلخ تلخ… این‌جا، رو بالکن، تو طبقه‌ی صدم، فقط قهوه‌ی تلخ می‌چسبه. قهوه اگه توش شکر باشه آدم نمي‌فهمه که دقیقا تو چند ثانیه به زمین می‌رسه… همیشه شک داره که نکنه به خاطر شکر… … اما شک خیلی بده… شک مثل اسید آدمو می‌خوره… "شک"…
اما من شک ندارم.


روز آخرین...

“خندید با ملامت، با مهر، با غرور،
با حالتی که خوش‌تر از آن کس ندیده‌ است؛
کای تخته سنگ پیر!
آیا دگر فسانه به پایان رسیده است؟”

نخند. حتی چیزی نگو. بیچاره اسب‌های وحشی… بیچاره اسب‌های وحشی سرگردون و تنها.
اینقدر ادامه دادند و کشون کشون به همه طرف رفتن که همه جای علف‌زار سرخ شد. چقدر خون ازشون باید بره تا واقعیت رو درک کنند؟ بیچاره اسب‌های وحشی خنگ!
نه! دست‌هامو نگیر! شاید... شاید که راست بود. شاید گرم بودن. اما حالا اینقدر خون ازم رفته…
به جاش دستت رو بذار رو بدن این یکی. خون ترسناکه ولی در عوض گرمه. آخه قانون بقای خون و گرما داریم. یادمه یه جایی خوندم… ولی قانون بقای اسب وحشی و انسان نداریم. (چرا؟)
امشب، با مرگ اولیشون بیا یه مراسم بگیریم. من سیگار می‌کشم و تو پیانو بزن... نه… تو سیگار بکش و من پیانو می‌زنم. ولی این‌بار قول بده که خاکسترهاشو لای کلید‌ها جا نذاری. وقتی که آخریشونم بالاخره عقلش رسید و مرد اونوقت…

- خانوم؟… هی خانوم! شما می‌دونید چقدر تلخی باید تو این قهوه بریزم تا تلخ شه؟
- نه آقا! به هیچ وجه! من تا به حال حتی شما رو ندیدم!
- حق با شماست خانوم... می‌بخشید…

و روز آخرین هم تموم می‌شه. و دیگه نمیاد. و شب می‌شه.
یه شب تاریکِ بدون اسب.

شنبه ۲۸ نوامبر ۲۰۰۹

The 21st Century

به نظر می‌رسه همه‌ی حماقت‌های دنیا داره با جمله‌ی "I ain't no scientist" توجیه می‌شه.

دوشنبه ۲۶ اکتبر ۲۰۰۹

هوس


وقتی که هوس نیمرو با فلفل قرمز می‌کنی سعی نکن با یه کاسه پسته‌ی خام حواس خودت رو ازش پرت کنی. چون آخرین پسته رو که می‌خوری احساس می‌کنی خیلی سنگین بوده و تا معده‌ات چرب شده. اون وقت می‌ری نصف استکان آب انار ترش محلی غلیظ می‌خوری… بعد هم ضعف می‌کنی.

وقتی هوس نیمرو با فلفل قرمز می‌کنی برو از در یخچال یه دونه بزرگ و دو زرده‌اش رو بردار. اون‌وقت تو ماهیتابه بشکونش و یه فلفل قرمز خشک شده‌ی خوشگل از کشو بردار و با دست آروم داخلش پودر کن. اما نه زیاد ریز… تا موقع خوردن بتونی تیکه‌های خوشرنگ فلفل قرمز رو لای زرد و سفیدی‌های تخم‌مرغ ببینی.

چون در هر صورت این کاریه که آخر سر می‌کنی.

...
..
...

پ.ن. توضیحات اضافه اگه اضافه نبود که سر جاش می‌موند!

شنبه ۲۴ اکتبر ۲۰۰۹

همه‌ی روزها چهارشنبه است.


نه، فکر نکنم... نمی‌تونم... شاید... نه، فکر نکنم.
.
.
.
اَه! مرده‌شور شریف رو ببرن!
دلم واست تنگ شده!!
...
هنوز دعوتت برای اجراتون سر جاشه؟

پنجشنبه ۱۵ اکتبر ۲۰۰۹

Close Shot 2


زنگ در رو می‌زنم. یکم منتظر می‌مونم اما کسی جواب نمی‌ده. با تعجب فکر می‌کنم “اما الان قاعدتا باید خونه باشن.” که در رو باز می‌کنه. یه شلوار ورزشی سیاه با خط‌های راه‌راه روشن و یه تی‌شرت آزاد و نازک سفید پوشیده و پلاک گردن‌بند چوبیش با اون طرح‌های عجیب و مرموز از یقه‌ی تی‌شرتش معلومه. موهای کوتاه و سیاهش مثل آدمی که تازه از خواب پاشده باشه نامرتبن و توی صورتش ریختن. با پاهای برهنه روی سرامیک ایستاده و نگاهم می‌کنه. از قیافه‌‌اش خنده‌ام گرفته و از لکه‌های طوسی و زرد روی پیرهنش می‌تونم حدس بزنم تو عوالم خودش بوده که من در زدم. با خنده سلام می‌کنم. انگار تازه فهمیده باشه که چه اتفاقی افتاده طرز نگاهش تغییر می‌کنه و لبخند می‌زنه:

- سلام‼ ببخشید! حالت چه‌طوره؟ بیا تو!

و از جلوی در کنار می‌ره. با کفش وارد پاگردی می‌شم.

- مرسی. خوبم. خونه نیست؟

- حمومه!

- الان؟ به نمایش نمی‌رسیم.

- نگران نباش. سالن که همین نزدیکه. تازه شما که بلیت‌ مجانی دارید. نرسیدین هم چیزی از دست نمی‌دین - و بهم چشمک می‌زنه.

کفش‌هامو در میارم و پشت سرش وارد می‌شم. روی دو تا از چهار تا صندلی راحتی که رو به روی هم دور یه میز کوچیک و کوتاه چوبی قرار گرفتن می‌شینیم.

- اما دلم می‌خواد این نمایش رو ببینم. از این نویسنده یه نمایشنامه خوندم. بدم نمیاد کارهای دیگه‌اش رو هم ببینم. (می‌خندم و ادامه می‌دم:) اگه نرسیم می‌کشمش! -
و دست‌هامو به نشانه‌ی خفه کردن حلقه می‌کنم.

بلند بلند می‌خنده.

- حالا این یه بار رو ببخش! کلی سفارش کرده حواسم باشه حوصله‌ات سر نره و از این فکرهای شیطانی به سرت نزنه! … تماشای نقاشی‌ نقاش‌های بزرگ جز سرگرمی‌های مورد علاقته، درسته؟ … پاشو دنبالم بیا.

از روی صندلیش بلند می‌شه و به سمت اتاقش می‌ره. با تعجب دنبالش راه می‌افتم و می‌پرسم:

- تو از کجا می‌دونی؟

- من باید بتونم با دیدن ظاهر آدم‌ها به احساسات و افکارشون پی ببرم وگرنه چه‌طور انتظار داشته باشم کسی که به کارهام نگاه می‌کنه بتونه همین کار رو با اونا بکنه؟

- …

لحظه‌ی اولی که می‌رم تو، عاشق اتاقش می‌شم. انگار به فضا و زمان دیگه‌ای وارد شدم. روی دیوارها پر از پوسترها و عکس‌های نقاشی‌های معروفه. یه قسمت از اتاق رو با یه دیوار چوبی نازک از سایر جاهای اتاق جدا کرده، مثل یه معبد کوچیک. یه ضبط صوت روی زمین روی سرامیکه و کلکسیون آهنگ‌هایی که دوست داره دورش روی زمین پخشن. بوم نقاشیش هم همون جا قرار گرفته. دیوارهای این سمت اتاق پر از عکس‌های سیاه و سفیدن. عکس‌هایی که بدون هیچ فاصله‌ای کنار و حتی روی هم، روی دیوارها وصل شدن. عکس‌های سیاه و سفید از آدم‌‌های مختلف. یه عالمه آدم‌ پیر و جوون. شاد و غمگین. از روبه رو یا از پشت سر. از چهره‌شون یا از کل بدنشون. از پاها و دست‌هاشون… فقط از آدم‌ها و نه هیچ سوژه‌ی دیگه… بعضی‌هاشون از خیلی نزدیکن و فقط صورت‌هاشون معلومه و بعضی دیگه دورتر ایستادن. تمام عکس‌ها با حاشیه‌های نازک سفید از هم جدا می‌شن، هر کدوم یه احساسی دارن. نگاه کردن به اون همه عکس همرنگ از آدم‌ها یه حس خوب و غیر زمینی داشت… دیوار روبه‌رو اما کاملا خالی بود. بدون هیچ عکس و نقاشی. فقط آبی بود. آبی تیره یک دست. بدون حتی یه عکس یا چیزی که لکه‌دارش کنه. خیلی مقدس و دور از دست‌رس به نظر می‌اومد، مثل آسمون. انگار دستش نرسیده بود آدم‌ها و نقاشی‌هاشو اونجا هم ببره. یا شاید هم نخواسته بود. چون اونجا از جنس دیگه‌ای بود.
مشغول نگاه کردن به اتاق بودم که از داخل حموم داد می‌زنه:

- گفتم دوست دارم ببینم «آدم»‌های دیگه تو چند تا پاراگراف چه‌طوری خلاصه می‌شن… نه «اتاق»‌های آدم‌های دیگه!

از اینکه گوش می‌داده خنده‌ام می‌گیره. بلند بلند جواب می‌دم:

- بهتره به جای فال گوش وایسادن به کار خودت برسی، بلکه به نمایش رسیدیم. بعد هم توصیف یه اتاق اگر با این همه فکر و وسواس چیده شده باشه از توصیف شخصیت اون فرد جدا نیست.

اون که چیزی از حرفای ما نمی‌شنید توی کتاب‌هاش دنبال یه کتاب نقاشی به خصوص می‌گشت. به بوم نقاشیش نگاه کردم. عکس سر یه مجسمه‌ی مرمر طوسی بود که روی یه میز چوبی قرار گرفته بود. به تی‌شرتش نگاه کردم و پرسیدم:

- مشغول این بودی که من اومدم، نه؟ وسط کارت مزاحمت شدم.

همون‌طور که روی کتاب‌ها خم شده بود سرش رو بلند کرد.

- کار؟ - خندید – بگو شکنجه‌ی روح! واقعا فکر می‌کنی با وجود این همه آدم و نگاه‌های زنده دلم بخواد از سر بریده‌ی مجسمه‌ی یه یونانی خل و چل نقاشی کنم؟ - وباز بلند بلند خندید.

- پس این از اون کار اجباری‌هاست.

- آره، همین‌طوره.

روی تختش نشستم. چشمم به یه سری اشکال عجیب کنار تابلوی پیکاسو افتاد که کنار هم ردیف شده بودن.

- این یه زبان مخفیه، درسته؟

- چی؟ اون؟ آره!… آهان پیداش کردم.

کتابی که دنبالش بود رو برداشت و اومد کنارم نشست.

- اما تو تقریبا اولین نفری هستی که اینو فهمیدی. همه فکر می‌کنن که اینا فقط یه سری شکلن. اگه تونستی بفهمی چی نوشتم بهت اجازه می‌دم هر چی خواستی از اینجا با خودت ببری.

دوباره به نوشته‌ها نگاه کردم.

- نه، فکر نمی‌کنم بتونم.

- اشکالی نداره… بیا، می‌خواستم اینو نشونت بدم. این نقاشی مورد علاقه‌ی منه.

و عکسش رو توی کتاب بهم نشون داد و نظرم رو پرسید. نقاشی رو تا به حال ندیده بودم. باز هم یه پرتره بود. تو نگاه اول فکر کردم که یه بچه‌ است. اما چشم‌هاش… چشم‌هاش خیلی عجیب بودن. خیلی غمگین بودن. به چشم‌هاش که نگاه کردم کم‌کم پیر می‌شد. و آخر سر، وقتی می‌خواستم نگاهم رو از چشم‌هاش بردارم اونقدر پیر شده بود که می‌تونستم قسم بخورم داشتم به یه پیرمرد نگاه می‌کردم… به دقت به حرف‌هام گوش می‌کرد. یه نقاشی دیگه نشونم داد که توش ساعت‌ها و بعد‌های مکان کش می‌اومدن و تو هم قاطی می‌شدن. مثل قاطی شدن فضا و زمان. از من راجع به هر نقاشی که نشونم می‌داد می‌پرسید. چندین ساعت نقاشی‌های توی کتاب‌هاشو نشونم می‌داد و ازم می‌خواست راجع به هر کدوم حرف بزنم. اما به زمان مخصوص به فضای همون اتاق. آخه اونجا انگار یه فضا و زمان دیگه بود.
تا اینکه اون هم اومد و تو چهارچوب در ایستاد…
به نوشته‌هام که نگاه کردم دیدم همه‌ی پاراگراف‌ها حرف‌های منه. حرف‌های من راجع به نقاشی‌ها، راجع به عکس‌ها، دیوارها. حرف‌های من روی توصیف‌های من از اون نوشته شده بود و دیگه هیچی از اونا باقی نبود. تعجب کردم. با عصبانیت کاغذهامو گشتم.

- نیست! کجاست؟ پس پاراگراف‌های مربوط به تو کو؟

تعجب کردم وقتی دیدم بازم می‌خنده.

- ناراحت نباش. تقصیر منه. من پاراگراف‌هات رو ویرایش کردم و جاهای زائدشو برات حذف کردم. حالا دقیقا شدن توصیف من.

- اما اینا که همه‌ توصیف منن، نه تو.

دوباره چشمم به دیوار عکس‌های سیاه و سفید افتاد. عکس‌ آدم‌ها، نیم‌رخ‌ها، دست‌ها. هر عکس توصیف یه آدم بود.
“جاهای زائدشو برات حذف کردم.” کم‌کم منظورش رو می‌فهمیدم.
.
.
هنوز تو چهارچوب در ایستاده بود.

- بریم؟

پنجشنبه ۱ اکتبر ۲۰۰۹

دیالوگ ۳ (شعر و شاعری)


مرد میان‌سال، کنار خیابون، دست چپش یه کیف دستیه و با دست راستش انارها رو برانداز می‌کنه:
- بچه جون انارهات که همه پوست‌هاشون خشک شده.
پسر چهره‌ی سبزه‌ای داره و دستمال کهنه‌ای توی دست‌هاش:
- چه فرقی به حال شما می‌کنه، توش که آبداره. فقط وزنش کم می‌شه که من ضرر می‌کنم.
مرد نگاهش رو از انارها برنمی‌داره و با بی‌تفاوتی و حواس‌پرتی جواب می‌ده:
- نگران نباش، می‌گن هر جا جلوی ضرر رو بگیری منفعته.
...
- بله، شما به این یه قرون دوزار نیازمند نیستید. می‌تونید شعر و شاعری کنید.

چهارشنبه ۱۶ سپتامبر ۲۰۰۹

غربت


دیگه نمی‌تونست نگاه‌های مهربون و مشتاق گل‌های آفتابگردون رو تحمل کنه
- من عاشق گل سرخ سیاره‌ی دیگری هستم
...
مکث کرد و با صدای گرفته ادامه داد:
" که کهکشان‌ها از اینجا دوره "