۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه

criminal


یه بار دیگه همه‌چیز تموم شد. همه‌ی اون چیزهایی که دوست داشتم. همه‌چیز سوخت و خاکستر شد. روی آواره‌هاش می‌شینم و غصه می‌خورم. به حال خودم غصه می‌خورم. دنبال دلیل می‌گردم... می‌گن وقتی همه خواب بودیم یکی گوشه‌ی اتاق مهمون رو آتیش زده. جالبه، چون من خودم تازه همین هفته‌ی پیش از وجود اون اتاق خبردار شده بودم. یادمه با خودم فکر کرده بودم: "درست وسط خونه و درعین حال دور از دید..."
دیشب رو یادمه... همه پابرهنه می‌دویدن. من اما کفش پام بود و به تو نگاه می‌کردم که مثه بقیه پابرهنه بودی و داشتی به شعله‌ها نگاه می‌کردی. مثه همیشه نمی‌تونستم بفهمم نگاهت از بی‌تفاوتیه یا اهمیت. حالا روی خاکسترها نشستم و توی ذهنم دنبال دلیل می‌گردم، شاید مقصر....
سعی می‌کنم به کفشام نگاه نکنم...

۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه

toady, we escape...

راستش ترجیح می دهم جایی را ترک کنم تا اینکه در حاشیه باشم. دلم نمی خواهد گزینه ی دوم و سوم باشم. دلم می خواهد اصلا جزو گزینه ها نباشم آن هم به انتخاب خودم. این شاید از خودشیفتگی ام است. کاش کسی بود که نه از پشت پرده ی دوست داشتن و نزدیک بودن، که بدون حجاب به من می گفت تا چه حد منطبق بر واقعیت هستم. این روزها... باز هم این روزها... دارم آبدیده می شوم حسابی.

۱۳۸۸ فروردین ۱۳, پنجشنبه

I don't know what I feel...as always


بعضی وقت‌ها یاد موزه‌ی هنرهای معاصر می‌افتم، اولین بار که با پریسا و عاطفه رفتم و تمام دیوونه بازی‌های تو بلوار کشاورز و پارک لاله… اما نمی‌تونم قدم زدن بین دیوارهای موزه رو پیش خودم تصور کنم بدون دیدن صحنه‌ی اون مجسمه‌های پشت‌سر هم که دو تا لامپ کوچیک از بالا روشون نور می‌انداختن…. مجسمه‌ها درست نزدیک ورودی یه راهرو قرار گرفته بودن و برعکس بقیه‌ی کارهایی که حجم زیادی می‌گیرن، جای خاص و جدایی براشون درنظر گرفته نشده بود و سرراه قرار گرفته بون… برای همین همه در حال عبور نگاهشون می‌کردند. اما تصویرشون تو ذهن من ثابت و بی‌حرکته… انگار که ایستادم و چند لحظه خوب نگاهشون کردم. مجسمه‌ها آدم گنگی رو تصویر می‌کردند که میله‌هایی دورش ظاهر می‌شن و این میله‌ها توی مجسمه‌‌های بعد مرتب تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شدن تا اینکه تو مجسمه‌ی آخر دقیقا روی پوست اون آدم قرار می‌گرفتند و می‌شد حس تنگی نفس اونو دقیقا حس کرد. انگار مجسمه از آدم‌ها ناراحت بود، یا از افکار اونا یا از قضاوتشون فرار می‌کرد، دلش نمی‌خواست دیده بشه، اما همه دائم با نگاه‌های پرسش‌گرانه‌شون نگاهش می‌کردن، مثه همه‌ی آدم‌های توی موزه که از کنارش رد می‌شدن و با این کارشون اونو مجبور می‌کردن دور خودش یه قفس بسازه و اونو کوچیکتر و کوچیکتر کنه … در واقع چنین مجسمه‌هایی اصلا اونجا نبودند! من اونارو تو ذهنم ساخته بودم چون دلم می‌خواست اونجا می‌بودند.

فیلسوفانه: بهترین نوع تنهایی اینه که واقعا تنها باشی اما حقیقتا احساس تنهایی نکنی و بدترین نوعش اینه که که واقعا تنها نباشی اما حقیقتا احساس تنهایی کنی. دیوانگی هم اینه که جفتشو با هم حس کنی!



۱۳۸۸ فروردین ۷, جمعه

دل‌تنگی


آهنگ قدیمی توی گوشم می‌خونه… با خودم فکر می‌کنم که نه بودنت امنیته و نه نبودنت فاجعه‌. اما دلم می‌خواست اینجا بودی.




برج



پشت این دیوارهای بلند، پراز کاستی یا غرور، هرگز برای نمایش نخواهد بود… هرگز حتی توان تحمل لمس سرانگشتان شما را نخواهد داشت. پس به حریم من وارد نشوید.



۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه


حس عید نمیاد تا وقتی که آدم به کسایی که دوسشون داره عید رو تبریک نگه.
پ.ن. از این به بعد من و پریسا با هم اینجا می‌نویسیم. برای همین هم اسم بالای بلاگ رو تغییر دادم.

۱۳۸۷ اسفند ۱۴, چهارشنبه

Status

I remember how I used to feel, how I used to be... Something's missing, and that's me

۱۳۸۷ بهمن ۲۸, دوشنبه

Inspiration


"آن موقع زمان مناسبی نبود...اضطراب دلهره‌آوری بر فضا حاکم بود. کل کشور دستخوش آشوب و بی‌نظمی بود، چیزی و کسی از این قاعده مستثنا نبود. هرکس می‌توانست اضطراب، یأس وترس از آینده‌ای بدتر را حس کند- در واقع کاملآ معلوم بود که اتفاقی رخ خواهد داد. در آن زمان مسافرت‌هایی به خارج از کشور کرده بودم و احساس ناامنی عمومی را در سراسر دنیا مشاهده کرده بودم. اینجا منظورم ناامنی سیاسی نیست؛ بلکه منظورم در زندگی عادی روزمره است. پشت هر لبخند مؤدبانه‌ای نوعی بی‌تفاوتی می‌دیدم. سراپای وجودم را این احساس دربرگرفته بود که بیش از پیش با انسان‌هایی مواجه می‌شوم که واقعأ ایده‌ی مشخصی از اینکه چرا زندگی می‌کنند، ندارند. به این نتیجه رسیدم که حق با پیسیویچ است، ولی دریافتم که ساختن ده‌فرمان آسان نیست. از او سؤال کردم که چگونه باید این کار را انجام دهیم؟..."
کریستو کیشلوفسکی
مقدمه‌ی فیلم‌نامه‌ی ده‌فرمان

P.s. Great gift Fari

۱۳۸۷ بهمن ۲۰, یکشنبه

تمدن


انگار دنیا داره وارونه میشه. اولین بار وقتی متوجه شدم که بچه(تر) بودم، وقتی از تختم آویزون می شدم و اشکهام جای لپ هام از روی ابروهام می چکیدن!D: نه، ولی جدی… داشتم این رو می دیدم که توش یه سری افراد هالیوودی از جمله دی‌کاپریو(D:) میخوان مردم رو به رأی دادن ترغیب کنن.یه جا توش میگه:
“if you care about the economy, gay rights, abortion rights”

-برام جالبه که ۲ تا از این ۳ تا “right” تا ۵۰ سال پیش ضد ارزش بودن.

پ.ن. اینم جالبه، یه سری افراد عادی ادای ویدئو بالایی رو درآوردن.



۱۳۸۷ بهمن ۱۰, پنجشنبه

Kiwi!


از این یاد بگیرین! :D (ایده اش قشنگه)





ولی آخرش غمگینه! ):