۱۳۹۲ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

بعضی وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم چه‌طور هنوز می‌تونم بخندم. خنده اونقدر غریب به نظر میاد که جمع شدنش رو با خودم نمی‌تونم تصور کنم. چه طور دیشب توی جمع بودم. چه طور می‌تونستم حرف بزنم، معاشرت کنم، بخندم،... نفس بکشم!... با این غمی که تو وجودمه... که همیشه بوده... وقتی به عقب نگاه می‌کنی و مثل یک خاطره‌ی واضح خودت رو می‌بینی، اما خودت رو تشخیص نمی‌دی... یک نفر دیگه بود اون که می‌خندید... یک صحنه از یک فیلم شاید...
...
- حالت خوبه؟
...
این جمله چه معنایی داره؟ باید ورژن کوتاه رو بگم یا بلند؟ راست یا دروغ؟ آدم‌ها چقدر از حقیقت رو می خوان؟ اصلا چقدر می‌تونن حس من رو تو لحظه‌هایی که مرگ رو تبدیل به آرامش خواستنی می‌کنه بفهمن. آدم‌ها چقدر از حقیقت رو می‌خوان؟
...
- مرسی، تو خوبی؟

۱۳۹۲ شهریور ۴, دوشنبه

می‌دونی؟ کاش می‌شد خوشی‌هاتو بلند داد بزنی. و همه‌ی دنیا برات خوشحال بشن و برات از ته دل فریاد شادی بکشن. نه حسودی، نه کسی با چشم‌های تنگ. فقط اون موقع است که شادی تو تک‌تک سلول‌های بدنت نفوذ می‌کنه.
...
و این رو کسی می‌گه که وقتی آدم‌هایی که قبلا عاشقش بودن -ولی اون به هر دلیلی نخواسته‌شون-، رو با کس دیگه‌ای می‌بینه باز ته دلش یه حسودی کودکانه داره.

۱۳۹۲ شهریور ۱, جمعه

کاش می‌شد این لحظه رو توصیف کرد. سایه‌روشن آسمون بعد از یک شب سیاه و بیدار. وقتی عنکبوت روی بالکن هم مثل تو بیداره. آب بارون که تو دمپاییات جمع شده. انبوه مخروط‌ها و سرشاخه‌های سبز کاج که حاصل سیل یاغی دیروزه. مه توی هوا... آخ مه اسرارآمیز توی هوا... لای جنگل‌های راز. و صدای جیرجیرک‌ها... اون لحظه که سرتو بالا می‌کنی و صورت ماه رو تو زمینه‌ی لاجوردی می‌بینی... و خنکی هوا روی پوستت. 
کاش کار ما توصیف شعرهای زمین بود. توصیف کاج‌های بلند و سر به فلک کشیده و قطور. توصیف هر ترک روی پوست سالخورده‌شون. و توصیف تمام طیف سبز خزه روی پوسته‌ی هر ترک... شاید حتی توصیف شگفت من از این همه زیبایی یک سرشاخه‌ی کاج. 

۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه

توی بالکن نشستم و مقاله می‌نویسم. هوا یکم سرده، بارون قطع شده اما هم‌چنان صداش از تو ناودوون‌ها میاد، و صدای باد گه‌گاه که لای برگ‌های سپیدار می‌وزه ... و هم‌چنین مترو که منو روی زمین نگه داره. همه‌ی این نعمت‌ها توی یک روز تابستونی. وقتی کاج‌ها هنوز سبز مخملین، و مخروط‌های سبز و سیاه کنار هم هم‌نشین.
...
اگه بشه اولین مقاله‌‌ی واقعیم می‌شه. اگه بشه. اگه بتونم افکارم رو جمع کنم و درست حسابی شروعش کنم.
...
و البته تماشاچی ناخونده‌‌... دختر جوان پشت پنجره با نگاهی متعجب. فکر می‌کنم سیگاری که چند لحظه پیش روشن کرده بودم اول جذبش کرد و حالا که روی لپ‌تاپ خم شدم دیگه چندان جذابیتی نداشته باشم. گاهی فکر می‌کنم رفتار و افکار من واقعا با هم در تناقضند یا هنجارها باعث می‌شن اینطوری احساس کنم؟... فقط یک لحظه نگاهمون تلاقی کرد. نخواستم مزاحم نگاهش بشم. خب منم تماشاچی یک نفر دیگه‌م. تماشاچی خلوت و آرامش مرد سیاه و میانسال بالکن روبه‌رویی، یک طبقه پایین‌تر. اگر می‌تونستم دعوتش می‌کردم که تو این هوا بهم ملحق بشه.
...
نوشتن، مفر شیرین من. تقصیر من نیست. تقصیر هواست.
...
بازگشت به حال...

۱۳۹۲ مرداد ۸, سه‌شنبه

دارم می‌رم جایی که شب قدر باید رفت. حس پست بودن چند سالیه که یار گاه و بی‌گاه منه. با این حال وقتی بلند می‌خونه که «من پست پست پستم» طاقت نمیارم. حالم به هم می‌خوره و میام بیرون... من همینقدر پستم.
یه پیرهن آبی پوشیدم و یه شال سرمه‌ای و زرد و سبز و قرمز. چقدر خوشگل شدم. مثل وقتایی که ایران بودم. درونم رو که نمی‌بینن، بذار فکر کنن معصومم. معصوم و پاک و امیدوار به بخشایش. چه حس خوبی.

روزها

باز تابستون گرم. این روزها چندبار خون‌دماغ شدم. حسشو دوست دارم. از این حس ضعف، حس توقف اجباری و بدون گناه، از اینکه نگرانم می‌شی… لمسم می‌کنی… چند بار بالا آوردم… می‌بینم هنوز می‌تونه گاهی حالم اینقدر از چیزی به هم بخوره که معده‌م تحملشو نداشته باشه… فکر نکنم بتونی بفهمی... اما تنوعیه برای یکنواختی روزهام… یکنواختی رابطه‌مون.
من از این وضع راضیم، اما تو نگرانی. اکراه دارم وقتی به حرفت گوش می‌دم… من خوبم. ولی آزمایش می‌دم.
-سرطان خون و بارداری-
خیلی بیشتر از تنوعیه که انتظارشو داشتم.

عزیزکم...
من از مرگ نمی‌ترسم. دردش هم باشه به حساب تنوع روزهای آخرم… اما با تو چه‌کار کنم؟… با تو چه‌کار کنم؟

پ.ن. این رو چند سال پیش تو درفت‌ نگه داشته بودم. بخشی از وجودم. بخشی از وجودم؟

در شهر


همیشه از سیاهی‌ها گفتیم. مثل قصه‌های توی فیلم‌ها... مثل قصه‌های مادربزرگ‌ها... تو سرزمینی دور و زمانی دورتر. رنگ‌های خوشبختی‌ را برایمان روی پرده‌های سفید و بلند نقش زده‌اند و دور تا دورمان آویخته‌اند تا حایلی باشد میان ما... تا "مبادا که ترک بردارد چینی نازک" خیال ما...
و وقتی که پرده‌ها آرام آرام از اطراف به ما نزدیک می‌شوند، احساس می‌کنیم که باز هم به خوشبختی نزدیک‌تر می‌شویم... و کسی آنقدر زودباور نیست که به حرف‌های دوره‌گرد پیر شهر گوش کند که:
"این رشد سیاهی‌ها از پس پرده‌هاست"

۱۳۸۹ اردیبهشت ۶, دوشنبه

unfair

Wanting something you can't have.
Wanting something you shouldn't have.

---

Don't forget to remind me.
I want to tell you the story of the old woman and me one day.

۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

دیالوگ ۴

"..., Like I'm obsessed with little things. Maybe I'm crazy, but... When I was a little girl, my mom told me that I was always late to school. One day she followed me to see why... I was looking at chestnuts falling from the trees, rolling on the sidewalk, or... ants, crossing the road... the way a leaf casts a shadow on a tree trunk... Little things. I think it's the same with people. I see in them little details, so specific to each other, that move me, and that I miss, and... will always miss. Like I remember the way... your beard has a little bit of red in it. And how the sun was making it glow that morning. I remember that, and... I missed it. I'm really crazy, right? "

۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه

انتخاب

گرمای انگشتات روحس می‌کنم… و باز قلبم هزار تیکه می‌شه. از سنگینی پستی “انتخاب”…. و باز تاب نگاهت رو نمیارم…
اینجا… بی‌شک باید پست‌ترین منطقه‌ی انسانیت باشه